چند وقتی بود که رقابت موسوی با لیدی
گاگا و یو ناكیم و شاهرخ خان و
.... مایه ی دست و پا زدن جلبک ها برای
بالا کشیدن او شده بود و پیروزی اش؛ برگ افتخار دیگری برای جلبک ها و سوژه خنده
جدیدی برای ما بود.
اما حالا پس از آن پیروزی غرور آفرین، با منتشر شدن نشریه ی تایم مشخص شد هیشکی مهندس و دوس نداره :( حتی خارجکی ها هم حق اش را می خورند. روی جلد نشریه تایم، نه تنها اثری از عکس موسوی، این بزرگ متوهم تاریخ ایران نیست، بلکه حتی زیر چکمه های لیدی گاگا هم اسم میر حسین را ننوشته اند.

حالا میر حسین میتواند به جلبک ها بگوید بریزند و به جای
سطل آشغال ها مجله ها را بسوزانند، یا اصلن بگوید به جای شیشه های بانک بروند دکه
های روزنامه فروشی را بیاوردند پایین، اما این چیزی را عوض نمی کند.
آخرٍ بازی همین است که شد، درست است مجله تایم به خاطر تقلب جلبک ها موسوی را اخراج کرد. اما حقیقت این است که ارزش موسوی برای آن ها همین قدر است، کاش این را خودش هم می فهمید [...]
پی نوشت :
در
این رقابت حساس خانوم ناموس (زهرا رهنورد) روشنفکر ترین موجود دنیا در کنار سایر
ترین ها! حضور داشت
یکی کامنت گذاشته کروبی هم با جمیله
رقابت می کرده :) )
خیلی سخت است آدم پست سفارشی بنویسید و از آن سخت تر هم این
است که برای جایزه بنویسد، اما اگر هر دوی این ها را بی خیال شوی می توانی بنویسی.
به مناسبت هیچ کدام از این ها هم نه! برای چندمین سالگرد وبلاگت روی میهن بلاگ که
خودت هم یادت نیس 5امین سال است یا بیشتر.
هر چند سال که می شود! مهم این است که می شود خیلی پست که
همه آن ها را تو نوشتی.
گاهی خوشحال بودی و از سر شوق آن چنان محکم دکمه های صفحه کلید را می کوبیدی که انگار قرار
است این دکمه ها را از آن ور در بیاری و گاهی آن چنان غم به دلت سنگینی می کرد که
نمی توانستی انگشتانت را روی این کلیدها فشار بدهی، این که هیچ بعضی وقت ها اشک
جلو چشم ات را می گرفت که اصلا نمی توانستی ببینی چه داری می نویسی [...]
اما می نوشتی و نوشته هایت اینجا آرشیو می شد. می ماند برای
همیشه. و تو خیالت راحت است که اگرچه دفترخاطرات ات زیر بالش ات نیست. اما جایش
امن است [...]
وبلاگت حتی چیزی بیش تر از دفترچه خاطرات است، هرجاکه باید سر
کسی فریاد می کشیدی رفتی و در وبلاگت فریاد کردی، هرجا که خواستی نظرت را به گوش
کسانی برسانی آن را در وبلاگ منتشر کردی و هرگاه [...]
هرچه می خواستی بنویسی را در در وبلاگت نوشتی و هرچه می
خواستی بگویی را در وبلاگت گفتی و هرچه میخواستی مثل کتاب در کتاب خانه ات جمع کنی
را در گوشه وبلاگت لینک داده ای و خیالت راحت است که همه چیز امن و امان است.
تا کٍی؟ تا وقتی که یک هو میهن بلاگ منفجر بشود!
یعنی چه! یعنی همین! دو سه سال پیش بود ، کی بود؟! یک هو هر
چه نوشته بودیم پرید .... انگار نه
انگار...
بعدش چه شد؟
هیچ! هیچ کس نه جوابی ، نه چیزی ! عذر خواهی که پیش کش!
[...] دلت می خواهد قید همه چیز را بزنی و اسباب کشی کنی بروی روی یک سیستم دیگر
وبلاگ بنویسی اما ! ...
این ها را همه نوشتم که بگویم حالا که مسئولین سایت عوض شده
اند باید بدانند که در برابر میهمانان شان مسئولند و باید حق میهمان نوازی را خوب
رعایت کنند.
این سطور که اینجا قرار گرفته تنها مطلبی نیست که کسی نوشته
باشد، شاید برای کسی یادآور چیزی باشد، چیزی که [...]
این سطور برای بعضی ها شده یک گنجینه، گنجینه ای از خاطرات
خوب و بد و تلخ و شیرین که همه اش را یک جا سپرده به میهن بلاگ تا مواظب اش باشد.
امیدوارم حالا که به ات اعتماد شده، امانت دار خوبی باش ...
یا علی مددی

هشت ماه نبرد سایبری - فصل تازه ای در بصیرت یکشنبه 30 خرداد 1389
برای محمد و قالی باف اش چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
زیر چکمه های لیدی گاگا هم جایی برای موسوی نبود یکشنبه 12 اردیبهشت 1389
مواظب دفترچه خاطرات مان باش! شنبه 11 اردیبهشت 1389
birthday دوشنبه 23 فروردین 1389
نظر سنجی پنجشنبه 19 فروردین 1389
ما دارا و ندار را خانوادگی می بینیم شنبه 7 فروردین 1389
سال نو ... شنبه 29 اسفند 1388
دیشب عروسی پسر عسگراولادی بود چهارشنبه 19 اسفند 1388
لیست آخرین پستها